غزل شمارهٔ ۸۳۹
ز راستی نبود خجلتی گشاده جبین راکه نقش راست نسازد سیاه روی نگین را
به پیچ و تاب کمر نیست رحم کوه سرین راچه غم ز لاغری رشته است در ثمین را؟
چه حاجت است به گلگشت باغ، گوشه نشین را؟که تنگنای رحم باغ دلگشاست جنین را
ز خانه پدری کی شوند مانع فرزند؟ز ما دریغ ندارد خدا بهشت برین را
ازان کنم دم مردن نگاه خیره به رویشکه نیست خجلتی از پی نگاه بازپسین را
بغل به شاهسواری گشوده است امیدمکه کرده است تهی صد هزار خانه زین را
رسید هر که درین خاکدان به گنج قناعتچو مور، زیر زمین برد عیش روی زمین را
خراش درد ز دل می توان به چاره زدودناگر به دست توان محو کرد نقش نگین را
تلاش صدر برون کرد ز دل که گرد خجالتچو آستانه دهد خاکمال، صدر نشین را
غبار خط نگرفته است روی سیمبران راچنان که فکر تو صائب گرفته روی زمین را