غزل شمارهٔ ۸۴۰
ز جوش عشق شود با قوام، شیره جانهاز عقل پا به رکاب سفر شوند روانها
چرا ز عشق تو پیرانهسر جوان نشوم من؟که شد ز قد خدنگ تو راست، پشت کمانها
مکن اعانت بدگوهران ز سادهدلیهاکه رو سیاه شد از قرب تیغ، سنگ فسانها
دل فسرده ندارد خبر ز داغ محبتتنور سرد بود فارغ از گرفتن نانها
بر آن گروه مسلم بود گذشتگی از خودکه همچو (موج) به دریا سپردهاند عنانها
به حرف و صوت ز لب برمدار مهر خموشیکه ریخته است بسی خون خلق، تیغ زبانها
خط امان بود آزادگی ز آفت دورانکه سرو رنگ نبازد ز آه سرد خزانها
گران شوند سبکها ز خلق تنگ به خاطرسبک شوند ز میزان حسن خلق، گرانها
عجب که چرخ فراموشکار محو نمایدچنین که فکر تو صائب شده است ورد زبانها