غزل شمارهٔ ۸۳۸
ز موج خویش بود تازیانه ریگ روان راچه حاجت است محرک، ز دست رفته عنان را؟
دلم ز بیم خزان می تپد، خوشا گل رعناکه در بهار پس سر نمود فصل خزان را
علاج غفلت سرشار کن به اشک ندامتکه قطره ای برد از جای خویش خواب گران را
ز طعن کجروی آسوده است کشتی عزمشچو موج هر که به دریا سپرده است عنان را
ستمگران به ریاضت نمی شوند ملایمکه دل ز چله نشینی نگشت نرم کمان را
کدام ساقی شمشاد قد به باغ درآمد؟که طوفان فاخته آغوش گشت سرو روان را
دمید حیرت حسن تو بر زمانه فسونیکه همچو شیر و شکر کرد ماهتاب و کتان را
ز زلف او که رسیده است تا کمر ز درازیبه پیچ و تاب توان فرق کرد موی میان را
اشاره گرچه زبان است بهر بسته زباناننمی توان به ده انگشت کرد کار زبان را
یکی ده است هر آن نعمت بجا که تو دارینظر به گنگ کن، از شکر حق مبند دهان را
کسی که پا به مقام رضا نهاد چو صائببه خوشدلی گذرانید عالم گذران را