غزل شمارهٔ ۸۰۴
اندیشه ز طوفان نبود دیده تر راگیرد ز هوا کشتی من موج خطر را
از صحبت ناجنس به کامل نرسد نقصاز تلخی بادام چه پرواست شکر را؟
فریاد که قسمت ز عقیق لب خوبانجز خوردن دل نیست من تشنه جگر را
راز دل سودازدگان حوصله سوزستدر سوخته پنهان نتوان کرد شرر را
از اشک نگردد دل سنگین بتان نرمبا رشته محال است توان سفت گهر را
جمعی که رسیدند به سر منزل تسلیمدر رهگذر سیل گشایند کمر را
گردد هنر از صافدلی عیب نمایاناز تنگی چشم است چه اندیشه گهر را؟
از خط مکن اندیشه ز کوته نظری هاکز هاله به پرگار شود حسن، قمر را