گنج

غزل شمارهٔ ۸۰۳

از خویش برآورد تمنای تو ما راسر داد به فردوس تماشای تو ما را
خوشتر ز تماشای خیابان بهشت استهر جلوه ای از قامت رعنای تو ما را
چون سایه که سر در قدم سرو گذاردمحوست سراپا به سراپای تو ما را
ما را نتوان از تو جدا کرد، که دادنددلبستگی خاص به هر جای تو ما را
چون صبح برانگیخت به یک خنده پنهاناز خواب عدم، لعل شکرخای تو ما را
امروز ز رخساره خود پرده براندازتا نقد شود جنت فردای تو ما را
این ماحضری بود که در دیدن اولکرد از دو جهان سیر، تماشای تو ما را
حاشا که ز آیینه دل پاک نسازدگرد دو جهان، دامن صحرای تو ما را
گو سیل فنا گرد برآرد ز دو عالمکافی است سیه خانه سودای تو ما را
صائب به نوا کوش، کز این نغمه طرازانکافی است همین صوت دلارای تو ما را