گنج

غزل شمارهٔ ۶۹۷۹

تلخ منشین شراب اگر داریشور کم کن کباب اگر داری
دلی از روزگار خالی کنشیشه ای پر شراب اگر داری
از جگرتشنگان دریغ مدارقطره ای چون سحاب اگر داری
دهن خویش کن چو آبله مهرچشم آب از سراب اگر داری
خشک مگذر ز خار آبله وارهمه یک قطره آب اگر داری
با تو طوفان چه می تواند کرد؟شیشه ای پر شراب اگر داری
تخت از تاج می توانی کردچون گهر آب و تاب اگر داری
آشیان در زمین پست مکنپر و بال عقاب اگر داری
باش بیدار در دل شبهادر لحد چشم خواب اگر داری
نفسی راست می توانی کردخلوتی چون حباب اگر داری
قدم خویش را شمرده گذاردر رسیدن شتاب اگر داری
گنج امید فرش خانه توستدل و جان خراب اگر داری
سر به آزادگی برآر چو سروحذر از انقلاب اگر داری
نفس خود شمرده ساز چو صبحخبری از حساب اگر داری
می توانی ز گلرخان گل چیددیده بی حجاب اگر داری
چون غزالان به ناف پیچ بسازهوس مشک ناب اگر داری
جمع کن خویش را چو شبنم گلچشم بر آفتاب اگر داری
سپرانداز پیش اهل جدلصد جواب صواب اگر داری
به فشاندن نگاهداری کننعمت بی حساب اگر داری
نیست چون نافه حاجت اظهاردر گره مشک ناب اگر داری
مشو از چشم بستگان غافلیوسفی در نقاب اگر داری
در صحبت به روی خلق ببندهوس فتح باب اگر داری
پیرو سایه خودی همه جاپشت بر آفتاب اگر داری
آب در شیر خود مکن ز چراغدر سرا ماهتاب اگر داری
دار پوشیده ریزش خود رادر سخاوت حجاب اگر داری
می دهد جا به دیده ات گوهررشته سان پیچ و تاب اگر داری
یک قلم پرده های غفلت توستصد مجلد کتاب اگر داری
سبک از خواب می توانی خاستخشت بالین خواب اگر داری
صائب از باده کهن مگذرآرزوی شباب اگر داری