غزل شمارهٔ ۶۹۸۰
دلفروزست جام خاموشیما و عیش مدام خاموشی
نطق هر چند با شکوه بودنیست با احتشام خاموشی
از حوادث کند سپرداریتیغ جان را نیام خاموشی
ایمن از انقلاب سهو و خطاستملک با انتظام خاموشی
زردرویی نمی کشد ز خمارباده لعل فام خاموشی
دل تاریک را کند روشننور ماه تمام خاموشی
هرگز از باده پشیمانینشود تلخ کام خاموشی
ندرد پرده کسی هرگزدر مجالس مقام خاموشی
پیش عارف بهشت دربسته استفیض دارالسلام خاموشی
فیض ذکر خفی دهد به نفساهل حق را دوام خاموشی
مار انگشت را بکوبد سرسخن با نظام خاموشی
پستی نطق می شود معلومچون برآیی به بام خاموشی
درنیاید به سر ز تندرویهر که دارد زمام خاموشی
پاکبازان محو را نبودباقی لاکلام خاموشی
در نظر بحر آرمیده بودصائب از احتشام خاموشی