غزل شمارهٔ ۶۹۶۲
ما صلح نمودیم ز گلزار به بوییچشمی چو عرق آب ندادیم ز رویی
چشمی نچراندیم درین باغ چو شبنمچون سرو فشردیم قدم بر لب جویی
با موی سفید اشک ندامت نفشاندیمدر صبح چنین تازه نکردیم وضویی
شوخی مبر ای تازه خط از حد که دل منآویخته چون برگ خزان دیده به مویی
از جوش زدن در دل خم سوخت شرابمرنگین نشد از باده من دست سبویی
گویاست به بی جرمی من پیرهن چاکمحتاج نیم چون مه کنعان به رفویی
شد چون صدف آب رخ ما خرج بهاراناز آب گهر تر ننمودیم گلویی
هر چند که گردید چو کافور مرا مویدل سرد نگردید ز دنیا سرمویی
صائب نکند روی به آیینه چو طوطیآن را که بود از دل خود آینه رویی