غزل شمارهٔ ۶۹۶۱
با زلف تو دم می زند از نافه گشاییبی شرمی مشک است ز مادر بخطایی!
از وصل نگیرد دل سودازده آرامدر بحر همان موج کند سلسله خایی
چون گوی شدم بی سروپا تا شوم آزادسرگشتگیم بیش شد از بی سرو پایی
از آینه تردست اگر زنگ زدایدغم هم کند از دل به می ناب جدایی
افزایش ناقص بود از شهرت کاذببر خود مه نو بالد از انگشت نمایی
هر چند گلوسوز بود چاشنی وصلاز دل نبرد تلخی ایام جدایی
چون شانه شمشاد به سر جای دهندشبا دست تهی هر که کند عقده گشایی
تا هست به جا رشته ای از خرقه هستیاز خار علایق نتوان یافت رهایی
آن را که بود در ته پا آتش شوقیدر راه نگردد گره از آبله پایی
زان زلف گرهگیر حذر کن که ز صیاددر چین کمندست نهان مد رسایی
صائب نرود داغ کلف از رخ زردشتا ماه کند نور ز خورشید گدایی