غزل شمارهٔ ۶۹۴۱
پنهان رخ چو ماه برای چه می کنی؟خون در دل نگاه برای چه می کنی؟
ابرام در شکستن دلهای بیگناهای ترک کج کلاه برای چه می کنی؟
بگذر ز کاوش دل ما خون گرفتگاندر بحر خون، شناه برای چه می کنی؟
با چهره ای که آب کند آفتاب رااندیشه از نگاه برای چه می کنی؟
بهر خراب کردن ما جلوه ای بس استصد جلوه سر به راه برای چه می کنی؟
ای برق جلوه ای که دو عالم کباب توستسر در سر گیاه برای چه می کنی؟
تسخیر ملک دل به نگاهی میسرستجمعیت سپاه برای چه می کنی؟
چون بی گناه کشتن عاشق گناه نیستعذر مرا گناه برای چه می کنی؟
رخسار همچو روز ترا زلف شب بس استروز مرا سیاه برای چه می کنی؟
صائب چو رحم در دل سنگین یار نیستسامان اشک و آه برای چه می کنی؟