غزل شمارهٔ ۶۹۴۲
ای غافلی که در پی دینار می رویآخر ز سکه در دهن مار می روی
حسن مجاز را به حقیقت گزیده ایغافل مشو که روی به دیوار می روی
از غفلت تو پیر مغان در کشاکش استمی در پیاله داری و هشیار می روی
خاری است خار غصه که در پا نمی خلدتا پا برهنه بر سر این خار می روی
از آفتاب دیده بد نور می بردای ماه خانگی چه به بازار می روی؟
در قلزمی که کام نهنگ است هر صدفغواص نیستی و نگونسار می روی
چشمت به نور شمسه ایوان عقل نیستاز ره به رزق طره دستار می روی
آب حیات آتش افسرده، دامن استچندین ز حرف سرد چه از کار می روی؟
در آستان خانه خود خاک می شویاز خود برون چنین که گرانبار می روی
صائب چه نشائه بود که چون چشم دلبرانمست آمدی به عالم و بیمار می روی