گنج

غزل شمارهٔ ۶۹۳۲

گر فکر زاد آخرت ای دوربین کنیدر زیر خاک عشرت روی زمین کنی
گر رزق خود ز بوی گل و یاسمین کنیزنبوروار خانه پر از انگبین کنی
خون تا به چند در دلم ای نازنین کنی؟بسمل مرا به اره چین جبین کنی
پر زر شود چو غنچه ترا کیسه تهیدست طمع حصاری اگر ز آستین کنی
انگشت هیچ کس نگذارد به حرف توبا نقش راست صلح اگر چون نگین کنی
واصل شوی چو شمع به دریای نور صبحگر در گداز جسم نفس آتشین کنی
ز آتش شود حصار تو زنبوروار مومشیرین دهان خلق اگر از انگبین کنی
روشن بود همیشه سیه خانه دلتصلح از چراغ اگر به چراغ آفرین کنی
از چارپای جسم فرودآی چون مسیحتا چار بالش از فلک چارمین کنی
در دوزخ افکنند ترا گر ز سوز عشقدر هر شرار سیر بهشت برین کنی
چون آدم از بهشت برونت نمی کنندگر اکتفا ز رزق به نان جوین کنی
گفتار را به خوبی کردار کن بدلتا چند جهد در سخن دلنشین کنی؟
تا کی به دست نفس دهی اختیار خویش؟در دست دیو تا به کی انگشترین کنی؟
چون می توان به خنده ز من جان ستد، چرابسمل مرا به اره چین جبین کنی؟
نان تو پخته است به هر جا که می رویصائب زبان خویش اگر گندمین کنی