غزل شمارهٔ ۶۹۳۳
بر خاک راه اگر گذری مشکبو کنیدر سنگ اگر نظر کنی آیینه رو کنی
استاده است تیشه به کف عشق بت شکندل را مباد بتکده آرزو کنی
ای واعظ فسرده نفس، چند همچو نِیخود را به کار خلق به زور گلو کنی؟
معراج دوش خلق رود زیر بار توافتادگی شعار اگر چون سبو کنی
از چشمه سار نسبت اگر آب خورده ایاز اشک تاک آب به پای کدو کنی
آن گوهر نهفته که خورشید داغ اوستدر مشت خاک توست اگر جستجو کنی
(عمر بهار چون شفق صبح بی بقاستبا آفتاب زرد خزان به که خو کنی)
در هیچ چشمه آب نمازی نمانده استصائب مگر به خون دل خود وضو کنی