گنج

غزل شمارهٔ ۶۹۳۱

چند از بهار عشق قناعت به خس کنی؟در آشیانه عیش به یاد قفس کنی
از خون لعل، تیشه مردان بهار کردزین کوهسار چند به آوازه بس کنی؟
در صیدگاه عشق، هما موج می زندچون عنکبوت چند شکار مگس کنی؟
لوح دلی که آینه راز عالم استحیف است حیف تخته مشق هوس کنی
سیلاب بازگشت به صحرا نمی کندآن راه نیست عشق که رو باز پس کنی
در کاروان اگر نرسی آنقدر بکوشکز دور گوش وقف صدای جرس کنی
زینسان که می روی پی گفتار، عاقبتسر چون حباب در سر کار نفس کنی
از آتشین دمان به فغانی کن اقتداصائب اگر تتبع دیوان کس کنی