غزل شمارهٔ ۶۹۳۰
تا کی ز جهل چاره حرص از طلب کنی؟از خارخار چند علاج جرب کنی؟
هرگز نمی رسد به طباشیر استخوانپیش حسب مباد حدیث نسب کنی
شب راز آه زنده دلان روز می کنندداری تو جد و جهد که روزی به شب کنی
انداخت پیش ابر سپر، تیغ آفتابآن به که خصم را به مدارا ادب کنی
نان گرسنه چشم فزاید گرسنگیاز چون خودی مباد که روزی طلب کنی
در بحر صاحب گهر از ابر شد صدفچون غافلان مباد که ترک سبب کنی
بارست سایه بر دل آزادگان و توبهر سفر رفیق موافق طلب کنی
صائب به غمگسار ز غم می توان رسیدحیف است عمر صرف نشاط و طرب کنی