غزل شمارهٔ ۶۹۲۱
تا کی غبار خاطر صحرا شود کسی؟چون گردباد، بادیه پیما شود کسی
می بایدش هزار قدح خون به سر کشیدتا در مذاق خلق گوارا شود کسی
اوضاع زشت مردم عالم ندیدنی استامروز صرفه نیست که بینا شود کسی
روشندلی که لذت تجرید یافته استبیرون رود ز خویش چو پیدا شود کسی
تا می توان ز آبله دست رزق خوردبهر چه خوشه چین ثریا شود کسی؟
آنجاست آدمی که دلش آرمیده استهر لحظه ای اگر چه به صد جا شود کسی
حرف مقام قافله بارست بر دلشچون پیشتر ز کوچ مهیا شود کسی
چون در حباب، موج پر و بال وا کند؟در تنگنای چرخ چسان وا شود کسی؟
در چشم این سیاه دلان صبح کاذب استدر روشنی اگر ید بیضا شود کسی
تا می توان ز لذت دیدار محو شدبیخود چرا ز نشائه صهبا شود کسی؟
تا ممکن است زیستن از خلق بی نیازراضی چرا به ننگ تمنا شود کسی؟
تا سر توان نهاد به زانوی خود، چرامنت پذیر بالش خارا شود کسی؟
می بایدش به خون جگر خورد غوطه هاتا از غبار جسم مصفا شود کسی؟
مژگان هنوز داد تماشا نداده استآن فرصت از کجاست که بینا شود کسی
یک اهل درد نیست به درد سخن رسدخونش به گردن است که گویا شود کسی
صائب بس است فکر خط و خال گلرخانتا کی سیاه خیمه سودا شود کسی؟