غزل شمارهٔ ۶۹۱۷
حیف است عمر صرف تماشا کند کسیچون باز بی شکار نظر وا کند کسی
آیینه است عالم و سیماب رهروانآسودگی چگونه تمنا کند کسی؟
از دار پا به کرسی افلاک می نهدخود را اگر سبک چو مسیحا کند کسی
در منزل نخست فنا می شود تمامهر چند زاد راه مهیا کند کسی
زین خار و خس که ریخت علایق به راه مافرصت کجاست چشم به بالا کند کسی؟
عالم تمام یک گل بی خار می شوددل را اگر ز کینه مصفا کند کسی
آهن دلان به آه ملایم نمی شوندچون قفل بسته را به نفس وا کند کسی؟
اظهار درد، مرگ گلوگیر دیگرستچون عرض درد خود به مسیحا کند کسی؟
شیرین کنیم کام چو طوطی به حرف خوشگر در شکر مضایقه با ما کند کسی
خالی نکرده دامن اطفال را ز سنگظلم است رو به دامن صحرا کند کسی
چون عاقبت گذاشتنی و گذشتنی استصائب چه التفات به دنیا کند کسی؟