گنج

غزل شمارهٔ ۶۹۱۶

ای دل مرا به عالم امکان چه می بری؟دیوانه را به حلقه طفلان چه می بری؟
چون شکر این فشار که من خورده ام بس استبار دگر مرا به نیستان چه می بری؟
دلهای بی غمان چمن می شود کباباین بی دماغ را به گلستان چه می بری؟
چون اشک می دود به رخ شمع، بی حجابپروانه مرا به شبستان چه می بری؟
از عشق، بدعت است تمنای خونبهاای خودفروش عرض شهیدان چه می بری
از دست رعشه دار گشادی نمی شوددیوان دل به زلف پریشان چه می بری؟
این دزدها تمام شریکند با عسسپیش فلک شکایت دونان چه می بری؟
شیر روان ز مایه زمین گیر می شودهشیار را به مجلس مستان چه می بری؟
دل را به خاکبازی طفلانه باختیاز شهر ارمغان به بیابان چه می بری؟
صائب وداع بخت سیه کار خویش کناین سرمه را به خاک صفاهان چه می بری؟