غزل شمارهٔ ۶۹۱۱
ای شمع طور از آتش حسنت زبانهایعالم به دور زلف تو زنجیرخانهای
شد سبز و خوشه کرد و به خرمن کشید رختزین بیشتر چگونه کند سعی، دانهای؟
از هر ستاره چشم بدی در کمین ماستبا صدهزار تیر چه سازد نشانهای؟
چون سر برون برد به سلامت سپند ما؟زین بحر آتشین که ندارد کرانهای
چون باد صبح رزق من از بوی گل بودمرغ قفس نیم که بسازم به دانهای
عاشق کسی بود که درین دشت آتشینپروانهوار خوش نکند آشیانهای
ناف مرا به نغمهٔ عشرت بریدهاندچون نی نمیزنم نفس بیترانهای
صائب فسردهایم، بیا در میان فکناز قول مولوی غزل عاشقانهای