گنج

غزل شمارهٔ ۶۹۱۰

آن را که هست گردش چشم غزاله‌ایدر کار نیست رطل گران و پیاله‌ای
ما را ز کهنه و نو عالم بود کفافمعشوق نو خطی و می دیر ساله‌ای
تا گل شکفته شد گرو می‌فروش کرددر خانه داشت هرکه کتاب و رساله‌ای
بگذار حرف محکمی توبه را به طاقکاین شیشه توتیا شود از سنگ ژاله‌ای
بلبل چگونه مست نگردد، که می‌دهداز هر گلی بهار به دستش پیاله‌ای
چون عندلیب قسمت من نیست از بهارغیر از نگاه حسرت و آهی و ناله‌ای
می‌کرد داغ، سینه کان عقیق رامی‌داشت چون رخ تو اگر باغ لاله‌ای
یک هاله در بساط همه چرخ بیش نیستماه تراست هر خم آغوش، هاله‌ای
صائب چو تاک نیست غم سر بریدنشهرکس به یادگار گذارد سلاله‌ای