گنج

غزل شمارهٔ ۶۹۰۰

با زهر چشم خنده هم‌آغوش کرده‌ایبادام تلخ را چه شکرپوش کرده‌ای؟
داریم چون قبا سر بندت هزار جاما را چه ناامید ز آغوش کرده‌ای؟
تا چشم را به هم زده‌ای، از سپاه نازتاراج عافیتکده هوش کرده‌ای
در پیش آفتاب چه پرتو دهد چراغ؟گل را خجل ز صبح بناگوش کرده‌ای
حق نمک چگونه فراموش من شود؟داغ مرا به خنده نمک‌پوش کرده‌ای
شکر توام ز تیغ زبان موج می‌زندچون آب اگرچه خون مرا نوش کرده‌ای
صائب ز فکرهای ثریا نثار خودما را چه حلقه‌هاست که در گوش کرده‌ای