گنج

غزل شمارهٔ ۶۸۹۹

من کیستم، چو پل دل خود آب کرده ایآغوش باز در ره سیلاب کرده ای
در جستجوی ماهی سیمین لباس اوتن را درین محیط چو قلاب کرده ای
چون طفل، گوش هوش به افسانه داده ایدر رهگذار سیل فنا خواب کرده ای
درگاه خلق را به خدا برگزیده ایبتخانه را تصور محراب کرده ای
چون ابر، دامن از کف دریا کشیده ایدل در هوای وصل گهر آب کرده ای
از صحبت هدف ز هواهای مختلفقطع نظر چو ناوک پرتاب کرده ای
دست از جهان بشوی، چه فارغ نشسته ای؟صائب ترا که هست دل آب کرده ای