غزل شمارهٔ ۶۸۹۲
طومار عمر طی شد و غافل نشسته ایبرخاست شور حشر و تو کاهل نشسته ای
در وادیی که برق خورد نیش کاهلیاز غفلت آرمیده چو منزل نشسته ای
نیلوفر سپهر به خون تو تشنه استای لاله شکفته چه غافل نشسته ای
خضر رهی و پشت به دیوار داده ایآیینه ای، چه سود که در گل نشسته ای
بر چهره ات چگونه در فیض وا شود؟آخر کدام شب به در دل نشسته ای؟
در کعبه ای و پشت به محراب کرده ایهم محملی به لیلی و غافل نشسته ای
چندین هزار مرحله می بایدت بریدتا روشنت شود که به منزل نشسته ای
این آن غزل که فیضی شیرین کلام گفتدر دیده ام خلیده و در دل نشسته ای