گنج

غزل شمارهٔ ۶۸۹۳

ای صید پیشه ای که دل از ما گرفته ایبر خویشتن ببال که عنقا گرفته ای
جز دود تلخ حاصل این مشت خار چیست؟ای برق خوش عنان که پی ما گرفته ای
جای تو در بهشت برین است بی سخنگر در ضمیر اهل دلی جا گرفته ای
گر هست وحشتی به دل از مردمان ترادر کنج خانه دامن صحرا گرفته ای
آیات حق مشاهده از دل نکرده ایمصحف به کف برای تماشا گرفته ای
داری گمان که عشق شکار تو گشته استسیمرغ را به دام تمنا گرفته ای
در هر دراز کردن دستی ز روی صدقپیمانه ای ز عالم بالا گرفته ای
بی انتظار یافته ای خانه در بهشتاینجا اگر کناره ز دنیا گرفته ای
هرگز برون دویده ای از خویش بی خبر؟دامان یوسفی چو زلیخا گرفته ای
صائب چنین که در پی رسم اوفتاده ایفرداست رنگ مردم دنیا گرفته ای