غزل شمارهٔ ۶۸۹۱
از زهر چشم، چشم من زار بسته ایراه عیادت از چه به بیمار بسته ای؟
راه هزار قافله دل می زند به مکراز شرم پرده ای که به رخسار بسته ای
قانع به یک نظاره خشکیم ما ز دوربر روی ما چرا در گلزار بسته ای؟
نه حرف می زنی، نه نگه می کنی، نه نازبر من در امید به یکبار بسته ای
شبنم ز گلشن تو نظر آب چون دهد؟کز شرم، چشم رخنه دیوار بسته ای
چون قیمت تو در گره روزگار نیستاز روی لطف راه خریدار بسته ای
صائب ز یار از ته دل نیست شکوه اتاین نغمه را به زور بر این تار بسته ای