غزل شمارهٔ ۶۸۲۹
دل نبندند عزیزان جهان در وطنیکه به یوسف ندهد وقت سفر پیرهنی
صبح پیری شد و از خواب نگشتی بیداربر تو شد جامه احرام ز غفلت کفنی
می شود سنگ نشان کعبه مقصودش راگر به اخلاص کند خدمت بت برهمنی
راز من از لب خامش به زبانها افتادگرچه از خامه بی شق نتراود سخنی
مزه میوه فردوس نمی داند چیستهر که دندان نرسانده است به سیب ذقنی
در سپند من سودازده آتش مزنیدکه پریشان شود از ناله من انجمنی
نیست از وصل به جز خون جگر قسمت منبر سر خوان سلیمان چه کند بی دهنی؟
کرد یک تنگ شکر روی زمین را صائبکه شنیده است چنین طوطی شکرشکنی؟