گنج

غزل شمارهٔ ۶۸۱۸

بوسه از کنج لب یار نخورده است کسیره به گنجینه اسرار نبرده است کسی
من و یک لحظه جدایی ز تو، آن گاه حیات؟اینقدر صبر به عاشق نسپرده است کسی
لب نهادم به لب یار و سپردم جان راتا به امروز به این مرگ نمرده است کسی
ریزش اشک مرا نیست محرک در کاردامن ابر بهاران نفشرده است کسی
آب آیینه ز عکس رخ من نیلی شداینقدر سیلی ایام نخورده است کسی
غیر از آن کس که سر خود به گریبان برده استگوی توفیق ازین عرصه نبرده است کسی
داغ پنهان مرا کیست شمارد صائب؟در دل سنگ شرر را نشمرده است کسی