غزل شمارهٔ ۶۸۱۷
نیست پروای بهارم، من و کنج قفسیکه برآرم به فراغت ز ته دل نفسی
سطحیان غور معانی نتوانند نمودرزق موج است ز دریای گهر خار و خسی
دل افسرده نگردد به نصیحت بیدارراه خوابیده نخیزد به صدای جرسی
زود هموار ز جمعیت منزل گرددهست در راه اگر قافله را پیش و پسی
شد دل روشن ما از سخن پوچ سیاهچه کند آینه در دست پریشان نفسی؟
گوشه گیری که بود شاد به صیادی خلقعنکبوتی است که نازد به شکار مگسی
دور گردان تو دارند مرا داغ و کبابمن چه می کردم اگر ره به تو می برد کسی
هست در دست قضا بست و گشاد در عیشگره از جبهه به ناخن نگشوده است کسی
بیکسان راست خدا حافظ از آفات زماندزد کمتر بود آنجا که نباشد عسسی
صائب از خواهش بیجا دل من گشت سیاهوقت آن خوش که ندارد ز جهان ملتمسی