غزل شمارهٔ ۶۷۹۵
تا ز رخسار چو مه پرده برانداختهایسوز خورشید به جان قمر انداختهای
در سراپای تو کم بود بلای دل و دین؟که ز خط طرح بلای دگر انداختهای
دولت حسن تو وقت است شود پا به رکابکار ما را چه به وقت دگر انداختهای؟
تو که در خانه ز شوخی ننشینی هرگزرخت ما را چه ز منزل به در انداختهای؟
تلخکامان تو از مور فزونند، چرامور خط را به طلسم شکر انداختهای؟
گرچه در باغ تو گل بر سر هم میریزدخار در دیده اهل نظر انداختهای
نیست در باغ نهالی به برومندی توسایه را آخر و اول ثمر انداختهای
شکوه از تلخی دریای مکافات مکنتو که چون سیل دوصد خانه برانداختهای
دل شب مجلس اغیار برافروختهایکار صائب به دعای سحر انداختهای