غزل شمارهٔ ۶۷۹۶
تا رخ از باده گلرنگ برافروختهایجگر لالهعذاران چمن سوختهای
نیست صیدی که دلش زخمی مژگان تو نیستگرچه از شرم و حیا باز نظر دوختهای
میتوانی به نگاهی دو جهان را دل داداینقدر دل که تو بر روی هم اندوختهای
مژه در دیده نظارگیان خواهد سوختاین چراغی که تو از چهره برافروختهای
سوزنی نیست که در خرقه ما نشکسته استچه نظر بر دل صد پاره ما دوختهای؟
میشود کار دو عالم چو به یک شیوه تماماینقدر شیوه تو از بهر چه آموختهای؟
من کجا هجر کجا، ای فلک بیانصافبه همین داغ بسوزی که مرا سوختهای!
میدهد بوی دل سوخته صائب سخنتمیتوان یافت درین کار نفس سوختهای