غزل شمارهٔ ۶۷۹۴
چهره را صیقلی از آتشِ می ساختهایخبر از خویش نداری که چه پرداختهای
ای بسا خانهٔ تقوی که رسیدهست به آبتا ز منزل عرقآلود برون تاختهای
در سرِ کوی تو چندان که نظر کار کنددل و دین است که بر یکدگر انداختهای
مگر از آب کنی آینه دیگر، ورنههیچ آیینه نماندهست که نگداختهای
چون ز حالِ دلِ صاحبنظرانی غافل؟تو که در آینه با خویش نظر باختهای
تو که از ناز به عشاق نمیپردازیصد هزار آینه هر سوی چه پرداختهای؟
نیست یک سرو درین باغ به رعناییِ توبس که گردن به تماشای خود افراختهای
آتشی را که ازان طور به زنهار آیددر دلِ صائبِ خونینجگر انداختهای
برخوری چون رهی از ساغرِ معنی صائبکه درین تازهغزل شیشه تهی ساختهای