غزل شمارهٔ ۶۷۸۰
خودآرا را برابر می کند با خاک خودبینیحنای شهپر پرواز طاوس است رنگینی
قناعت با سفال خویش کن کز ظاهرآراییشود آب گوارا ناگوار از کاسه چینی
سپهر سفله بر شیرین زبانان تنگ می گیردز بند نی نمی آید برون شکر ز شیرینی
متاب از ساده لوحی رو اگر آسودگی خواهیکه گردد دردهای نسیه نقد از عاقبت بینی
ز بار دل یکی صد شد پریشان گردی زلفشکه می سازد فلاخن را سبک پرواز سنگینی
رخش با خط برآمد خوش، که را می گشت در خاطرکه طوطی محرم آیینه گردد با سخن چینی؟
برون آ از خودی تا دیده ات حق بین شود صائبکه خودبینی نگردد جمع هرگز با خدابینی