غزل شمارهٔ ۶۷۶۹
ز عاشق حرف درد و داغ پرس، از دل چه میپرسیحدیث راه بسیار است از منزل چه میپرسی؟
خدا داند دل آواره ما را چه پیش آمدسرانجام نسیم از سر و پا در گل چه میپرسی؟
محیط قطره نتواند شدن چشم حباب منز من احوال این دریای بیساحل چه میپرسی؟
حساب موج دریا را بیابانی چه میداند؟صفات عشق را از مردم عاقل چه میپرسی؟
سپند از گرمی خاکستر پروانه میسوزدز روی آتشین شمع این محفل چه میپرسی؟
مبادا رحم کم فرصت مجال گفتگو یابدگناه خویش ای بیدرد از قاتل چه میپرسی؟
تو کز خود یک قدم هرگز برون ننهادهای صائبسراغ کعبه مقصد ز اهل دل چه میپرسی؟