گنج

غزل شمارهٔ ۶۷۷۰

فلک یک حلقه چشم است اگر صاحب نظر باشیتویی آن چشم را مردم اگر روشن گهر باشی
به همت می توانی قطع کردن آسمان ها راچرا با این چنین تیغی نهان زیر سپر باشی؟
روان شو چون شراب صبح در رگهای مخمورانگره تا چند بر یک جای چون آب گهر باشی؟
تمنای تو دارد نعل در آتش عزیزان راچو یوسف چند زندانی در آغوش پدر باشی؟
پریشان می کنی از فکر گوهر قطره خود رانمی دانی که خود را جمع اگر سازی گهر باشی
ز برگ لاله می آید به گوش این مژده عاشق راکه داغ از سینه می روید اگر خونین جگر باشی
براندازد چو اخگر از گریبان قبضه خاکتاگر چون آفتاب گرمرو روشن گهر باشی
اگر شب را نداری زنده صائب جهد کن باریفلک را تیر روی ترکش از آه سحر باشی