گنج

غزل شمارهٔ ۶۷۶۸

چه در طول امل از حرص بی باکانه آویزی؟به این زلف پریشان هر نفس چون شانه آویزی
به روی آتشین عشق صلح از لاله رویان کنبه شمعی هر زمان تا چند چون پروانه آویزی؟
گرفتاری غذای روح باشد مرغ زیرک راحرامت باد اگر در دام بهر دانه آویزی
ترا هست آشنایی کز جهان بیگانه ات سازدبه هر ناآشنا تا چند ای بیگانه آویزی؟
ز آغوش پدر هم یاد کن ای بی خبر گاهیچه در دامان مادر اینقدر طفلانه آویزی؟
به قیل و قال نتوان در حریم کعبه محرم شدهمان بهتر که این ناقوس در بتخانه آویزی
نخواهی شد دگر محتاج دامنگیری مردماگر یک بار در دامان شب مردانه آویزی
به همت گوهر یکدانه چون مردان به دست آورچو زاهد تا به کی در سبحه صددانه آویزی؟
مبین آیینه را بسیار در خلوت که می ترسمکه در دامان پاک خویش بی تابانه آویزی
ز مغز سنگ صائب نقش شیرین را برون آریبه کار عشق اگر چون کوهکن مردانه آویزی