غزل شمارهٔ ۶۷۶۷
مرا چون دیگران گرزان که اسبابی نشد روزیبه این شادم که دل را پرده خوابی نشد روزی
گوارا کرد بر من درد می را خاکساری هااگر از جام قسمت باده نابی نشد روزی
به کوری سوختم چون شمع در بتخانه غفلتبسر بردن شبی در کنج محرابی نشد روزی
مگر از اشک حسرت دامن دریا به دست آردخس بی دست و پایی را که سیلابی نشد روزی
ندارد حاصلی جمعیت بسیار بی قسمتکه گوهر را ز دریا قطره آبی نشد روزی
ندید آسایش ساحل درین دریای پروحشتز حیرت چشم هر کس را شکرخوابی نشد روزی
چه حاصل زین که دریا را به شور آورد طبع ما؟چو بخت خفته ما را کف آبی نشد روزی
به کوری شست دست از تار و پود زندگی صائبکتان شوربختی را که مهتابی نشد روزی