گنج

غزل شمارهٔ ۶۷۶۰

خرد در سر مرا در خم فلاطون است پنداریهوس در دل مرا در خاک قارون است پنداری
ز اقبال جنون بر سینه هر داغی کز او دارمبه چشمم خیمه لیلی و هامون است پنداری
غزال شوخ چشم من ز مردم وحشتی داردکه در آغوشم از آغوش بیرون است پنداری
پریشان می تراود گفتگوی عشق از کلکمنهال خامه من بید مجنون است پنداری
نمی بینم ز خون غلطیدگان یک کف زمین خالیبساط خاک میدان شبیخون است پنداری
نمایان ساخت از خمیازه زخم عشقبازان رادم شمشیر او لبهای میگون است پنداری
ز بس از مردم بی حاصل عالم کجی دیدمبه چشمم بید مجنون سرو موزون است پنداری
خط ساغر به دور باده یاقوت گون صائببه گرد لعل جانان خط شبگون است پنداری