غزل شمارهٔ ۶۷۶۱
ز زلف پرشکن بتخانه چین است پنداریز خال مشکبو آهوی مشکین است پنداری
چنان شد از شراب لعل رنگین چشم مخمورشکه هر مژگان شوخش تیغ خونین است پنداری
رسا افتاده است از بس کمند زلف مشکینشهمیشه پشت پای او نگارین است پنداری
نگه دارد خدا از چشم بد، رعناییی داردکه بر روی زمین در خانه زین است پنداری
ازان رخسار عالمسوز در دل آتشی دارمکه هر مو بر سر من شمع بالین است پنداری
نپردازد به خار پای خود از بی دماغی هاز شبنم چشم گل در راه گلچین است پنداری
شکوهی در نظر جا کرده از حسن گرانسنگشکه با شوخی سراپا کوه تمکین است پنداری
بهاران رفت و بلبل مهر از لب برنمی داردگل این بوستان گوش سخن چین است پنداری
ز بس نازک شده است از گریه صائب پرده چشممنگه در دیده من خواب سنگین است پنداری