غزل شمارهٔ ۶۷۵۹
ز وحشت چرخ بر من حلقه دام است پنداریزمین از تنگ میدانی لب بام است پنداری
ز تیغش تا جدا شد زخم در خمیازه می افتددم شمشیر سیرابش لب جام است پنداری
درین وادی به آهو چشمی افتاده است کار منکه در عین رمیدن ساکن و رام است پنداری
ز بی دردی به زیر سایه گل عندلیب مندل آزاده ای دارد که در دام است پنداری
فزود از منع، حرص بی بصر را دربدر گردیبه چشمش چوب دربان مد انعام است پنداری
زبان هر چند بی اندیشه در گفتار نگشایمسخن بر لب مرا طفل و لب بام است پنداری
به چشم هر که صائب شد سرش گرم از می عرفانفلک چون شیشه پر می، زمین جام است پنداری