گنج

غزل شمارهٔ ۶۷۳۸

از بلند و پست نبود چاره تا گرد رهیگرد هستی برفشان از خود اگر مرد رهی
خاکساران می شوند آخر ز مطلب کامیابدامنی خواهی به دست آورد اگر گرد رهی
سختی راه طلب سنگ فسان رهروسترو مگردان از دم شمشیر اگر مرد رهی
خواب هیهات است گردد جمع با درد طلبپای خواب آلوده ای تا فارغ از درد رهی
کی توانم چشم در دامان منزل گرم کرد؟این چنین کز سستی کوشش تو دلسرد رهی
با تن آسانی به مقصد راه برون مشکل استدور گرد منزلی تا نازپرورد رهی
از هدف چون تیغ کج رزق تو خاک تیره استدر طلب افتان و خیزان تا تو چون گرد رهی
فرد را نتوان پریشان همچو دفتر ساختنجمع چون خورشید کن خود را اگر فرد رهی
تیغ عریان می کند کوته زبان خصم راپا مکش صائب به دامن گر هماورد رهی