غزل شمارهٔ ۶۷۳۷
جام هیهات است از صهبا کند پهلو تهیاین حبابی نیست کز دریا کند پهلو تهی
آستانش سجده گاه سرفرازان می شودهر که چون محراب از دنیا کند پهلو تهی
رفت بر باد فنا در یک نفس عمر حباباین سزای آن که از دریا کند پهلو تهی
دامن نقصان مده از کف که چون گردد تماممه ز خورشید جهان آرا کند پهلو تهی
اهل بینش (را) گزیر از سختی ایام نیستاین شراری نیست کز خارا کند پهلو تهی
زین گرانجانان که کوه قاف ازیشان شد سبکوقت آن کس خوش که چون عنقا کند پهلو تهی
در گلستانی که اشک ما سراسر می رودلاله از شبنم ز استغنا کند پهلو تهی
از شبیخون اجل صائب نگردد مضطربهر که پیش از مرگ از دنیا کند پهلو تهی