گنج

غزل شمارهٔ ۶۷۱۰

گرچه خالی کردم از خون صد ایاغ از تشنگیدل همان در سینه سوزد چون چراغ از تشنگی
ساغر خون خوردنم چون لاله نم بیرون ندادبس که دل در سینه من بود داغ از تشنگی
بحر اگر در کاسه ام ریزند می گردد سرابخشک شد از بس مرا مغز و دماغ از تشنگی
چشم احسان دارم از آهن دلان روزگارآب را از تیغ می گیرم سراغ از تشنگی
حال من دور از لب جان بخش او داند که چیستچون سکندر هر که گردیده است داغ از تشنگی
شهپر طاوس می باید که باشد سبز و ترنیست صائب هیچ (غم) گر سوخت داغ از تشنگی