غزل شمارهٔ ۶۷۰۹
سر فرو نارد به گردون اختر دیوانگیگرد خاکستر نگیرد اخگر دیوانگی
می زند پر در فضای لامکان با آن که هستزیر سنگ کودکان بال و پر دیوانگی
می شمارد در شمار داغهای خامسوزآفتاب روز محشر را سر دیوانگی
سهل باشد کوهکن گر سر به جای پا گذاشتکوه را از پا درآرد ساغر دیوانگی
کاش تیغش از نیام خاک می آمد برونتا به مجنون می نمودم جوهر دیوانگی
هست تا سنگ ملامت برقرار خویشتنپشت خود بر کوه دارد لشکر دیوانگی
بحر عقل است آن که هر موجی به زنجیرش کندنیست لنگر گیر بحر اخضر دیوانگی
سینه بر دریای آتش می زنم همچون سپندتا به مغزم خورد بوی مجمر دیوانگی
در دیار ساده لوحان نقش بار خاطرستمحو سازد سکه را از خود زر دیوانگی
چرخ را در نیم جولان زیر پا می آوردسنگ طفلان گر نگردد لنگر دیوانگی
بستر بیمار عقل از یک عرق گردد خنکتا قیامت گرم باشد بستر دیوانگی
هر که خود را فرد باطل کرد در دیوان عقلهمچو صائب می شود سردفتر دیوانگی