گنج

غزل شمارهٔ ۶۷۱۱

شب که مغزم را به جوش آورد شور بلبلیبود دامان دگر بر آتش من هر گلی
چشم عبرت بین نداری، ورنه هر شاخ گلیمحضر آمادای باشد به خون بلبلی
نیست بی خون جگر در گلشن عالم گلیهست هر شاخ گلی محضر به خون بلبلی
یادم آمد طره مشکین آن رعناغزالهر کجا بر شاخ گل پیچیده دیدم سنبلی
نیست ممکن خنده بر روز سیاه من کنددر قفای هر که افتاده است مشکین کاکلی
زینهار از لاله رخساران به دیدن صلح کنکز نچیدن می توان یک عمر گل چید از گلی
قامت خم گشته می گفتم حصار من شودشد گذار کاروان درد و محنت را پلی
دست و دامان تهی رفتم برون صائب ز باغبس که مغزم را به جوش آورد شور بلبلی