گنج

غزل شمارهٔ ۶۷

مُهرِ خاموشی کند کوته‌زبان تقریر رااین سپر دندانه می‌سازد دمِ شمشیر را
قامتِ خَم، نفس را هموار نتوانست کرداز کجی، زورِ کمان بیرون نیارد تیر را
شد زبانِ شُکر از سودای او رگ در تنمنیست از زندانِ یوسف شکوه‌ای زنجیر را
از سفیدی دیدهٔ یعقوب شد صبحِ امیدمنزلی جز قصر‌شیرین نیست جویِ شیر را
در به دست‌آوردنِ زلفش مرا تقصیر نیستاین رهِ خوابیده کوته می‌کند شبگیر را
شیرمردان را نمی‌باشد به زینت التفاتنیست غیر از خون نگاری دست و پای شیر را
با علایق برنمی‌آیی، مجرّد شو که نیستغیر عریانی علاج این خارِ دامنگیر را
تیرِ کج صائب همان بهتر که باشد در کماناز جگر بیرون میاور آهِ بی‌تأثیر را