گنج

غزل شمارهٔ ۶۶

وصفِ زلفِ یار عاجز می‌کند تقریر رادوریِ این راه، کوته می‌کند شبگیر را
چشمِ حیران راست دایم حسن در مدِ نظرعکسِ پا بر‌جا بود آیینهٔ تصویر را
مور چون در خرمن افتد دست و پا گم می‌کندنیست ممکن سیر‌ْ دیدن حسنِ عالمگیر را
می‌کند وحشت سگِ لیلی همان از سایه‌اشگر‌چه مجنون کرد رام خود پلنگ و شیر را
کفرِ نعمت می‌کند رزقِ حلالِ خود حرامطفل از پستان گزیدن می‌کند خون شیر را
در دلِ آهن کند فریادِ مظلومان اثرناله از زندانیان افزون بود زنجیر را
از تحمل دشمنِ خونخوار گردد مهربانگردنِ تسلیم می‌ریزد دمِ شمشیر را
دعویِ حق را کند باطل گناهِ بی‌شعورعذرِ نامقبول، ثابت می‌کند تقصیر را
از ثباتِ پا توان بر دشمنان فیروز شدمی‌نشاند یک هدف بر خاک، چندین تیر را
سرو صائب از هجومِ قمریان بالَد به خویشاز مریدان بادِ نخوت می‌فزاید پیر را