گنج

غزل شمارهٔ ۶۶۹۵

شهره می سازد سخن را در جهان استادگیمی کند این آب روشن را روان استادگی
از تأمل مستمع سازد سخن را خوش عنانتیر را بخشد پر و بال از نشان استادگی
زندگی با تازه رویان عمر می سازد درازسرو را دارد جوان در بوستان استادگی
دل چو آگاه است کم آشفته می گردد حواسگوسفندان را کند امن از شبان استادگی
از اقامت سبز شد در جوی خضر آب حیاتمی شود زنگار بر آب روان استادگی
تا هدف را می توان در زیر بال و پر کشیدتیر را خوش نیست در بحر کمان استادگی
راحت منزل بود بر رهنوردان سنگ راهمی کند آب گوارا را گران استادگی
در چنین وقتی که گل واکرده آغوش وداعدر گشاد در مکن ای باغبان استادگی
پای در دامن کشیدن نیست بر پیران گرانبار باشد بر دل سرو جوان استادگی
از ثبات پا توان بر دشمنان فیروز شدسرو را خط امان شد از خزان استادگی
کعبه را چون محمل لیلی به راه انداختمشوق من نگذاشت در سنگ نشان استادگی
لازم پیری است صائب برگریزان حواسدر فتادن چون کند برگ خزان استادگی؟