غزل شمارهٔ ۶۶۹۶
سرفرازی را نباشد جنگ با افتادگیدولت خورشید را دارد بپا افتادگی
از تواضع دولت افزاید سعادتمند راخوش بود چون سایه از بال هما افتادگی
از عزیزی می گذارد پا به چشم آفتابهر که گیرد همچو شبنم از هوا افتادگی
مرکز بر گرد سرگردیدن افلاک کردنقطه بی دست و پای خاک را افتادگی
رفت در بیهوده گردی عمر ما چون گردبادما سبک مغزان کجاییم و کجا افتادگی
مردم بی دست و پا را مرکبی در کار نیستمی رود منزل به منزل جاده با افتادگی
جا به کنج گلخن و صحن گلستان داده استشعله را گردن فرازی، آب را افتادگی
دانه را سرسبز سازد، قطره را گوهر کنددر جهان خاک باشد کیمیا افتادگی
بی پر و بالی کند نزدیک راه دور رابرد بر افلاک چون شبنم مرا افتادگی
گرچه باشد بر زمین پست جاری حکم آبمی شود سد ره سیل بلا افتادگی
شعله شد مغلوب خاکستر به اندک فرصتیسرکشان را زود آرد زیر پا، افتادگی
دیگران گر از خدا خواهند اوج اعتبارمی کند دریوزه صائب از خدا افتادگی