غزل شمارهٔ ۶۶۹۴
نیست نقشی دلپذیر عشق غیر از سادگیپیش صاحب فن نباشد فن به از افتادگی
از سر بی حاصلان دست حوادث کوته استجامه فتح است سرو باغ را آزادگی
آب شد روی زمین از سجده های گرم منچون تواند موم، کردن برق را سجادگی؟
قطره نیسان که باشد، شبنم افسرده کیست؟تا زند پیش سرشکم لاف مردم زادگی
با چنین بختی که از دریا خبر می آوردمژده وصل تو باور می کنم از سادگی
قطع امید ز مآل ساده لوحی چون کنم؟مشرق خورشید شد آغوش صبح از سادگی
نیست صائب چرخ مینا رنگ مرد جنگ مابا نفس آیینه می گردد طرف از سادگی