غزل شمارهٔ ۶۶۸۱
تکیه چند از ضعف بر دوش عصا دارد کسی؟این بنای سست را تا کی بپا دارد کسی؟
اعتمادی نیست بر جمعیت بی نسبتانچند پاس آتش و آب و هوا دارد کسی؟
چند بتوان عقده در کار نفس زد چون حباب؟این بنا را چند بر پا از هوا دارد کسی؟
عمر با صد ساله الفت بی وفایی کرد و رفتاز که دیگر در جهان چشم وفا دارد کسی؟
من که دارم تا غبار افشاند از بال و پرم؟وقت بلبل خوش که چون باد صبا دارد کسی
مطلب کونین در آغوش ترک مدعاستبرنیاید مطلبش تا مدعا دارد کسی
استخوانم توتیا شد از گرانی های جاناین زره را چند در زیر قبا دارد کسی؟
رنج میل آتشین و پرتو منت یکی استچشم بینایی چرا از توتیا دارد کسی؟
خار صحرای ملامت خواب مخمل می شودآتش شوقی اگر در زیر پا دارد کسی
می شود آخر بیابان مرگ، بی درد طلبچون خضر هر گام اگر صد رهنما دارد کسی
هر که با حق آشنا شد، از جهان بیگانه شدنیست با حق آشنا تا آشنا دارد کسی
بی تکلف، آب خوردن بی رفیقان مشکل استمن گرفتم چون خضر آب بقا دارد کسی
پرده جمعیت خاطر بود صائب حجاببد نبیند تا نظر بر پشت پا دارد کسی
این جواب آن غزل صائب که می گوید ملکچند پاس وعده هر بی وفا دارد کسی؟